حکایت «دزدی درویش»

حکایت «دزدی درویش»   درویشی را ضرورتی پیش آمد، گلیمى از خانة یاری بدزدید. حاکم فرمود تا دستش بدر کنند. صاحب گلیم شفاعت کرد که من او را بحل کردم. گفتا : به شفاعت تو حد شرع فرو نگذارم. گفت: ...

حکایت کوتاه «شکر خدا»

حکایت کوتاه «شکر خدا»   پارسایی را دیدم بر کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو به نمی‌شد.   مدتها در آن رنجور بود و شکر خدای عز وجل علی الدوام گفتی.   پرسیدندش که شکر چه می گویی؟ گفت: شکر ...

اسیری که دشنام داد ولی پادشاه دعا شنید

حکایت های آموزنده   پادشاهی قصد کشتن اسیری کرد. اسیر در آن حالت ناامیدی شاه را دشنام داد. شاه به یکی از وزرای خود گفت: او چه می گوید؟ وزیر گفت: به جان شما دعا می کند. شاه اسیر را ...

حکایت زیبای «غیبت»

حکایت از باب دوم گلستان سعدی   یاد دارم که ایام طفولیت، بسیار عبادت می‌کردم و شب را با عبادت به سر مى‌آوردم. در زهد و پرهیز جدیت داشتم. یک شب در محضر پدرم نشسته بودم و همه شب را ...

دو حکایت از باب دوم گلستان سعدی

 حکایت از باب دوم گلستان سعدی   حکایت اول یکی از بزرگان گفت: پارسایی را چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی به طعنه سخن ها گفته‌اند؟   گفت بر ظاهرش عیب نمی‌بینم و در باطنش غیب نمی‌دانم. هر که ...

حکایت جالب «معلم و كودكان»

حکایت معلم و کودکان    كودكان مكتب از درس و مشق خسته شده بودند. با هم مشورت كردند كه چگونه درس را تعطيل كنند و چند روزي از درس و كلاس راحت باشند. يكي از شاگردان كه از همه زيركتر بود ...